تبلیغات
بهار سبز - فقط به خاطر شادمانی روح پدرم

بهار سبز

**کاش در کتاب قطور زندگی،سطری باشیم به یادماندنی،نه حاشیه ای از یاد رفتن**



در روزگاران قدیم‎، پسر جوانی زندگی می‎كرد كه عاشق بازی فوتبال بود. او هر روز همراه پدرش به‎ ورزشگاه می‎رفت و در زمین فوتبال بازی می‎كرد. پدر ساعت‎ها روی یك صندلی می‎نشست و پسرجوان‎ تمرین می‎كرد. روزها از پی یكدیگر سپری می‎شدند و روز مسابقه اصلی نزدیك و نزدیك‎تر می‎شد. ولی‎ ناگهان پسرجوان و پدرش دیگر به ورزشگاه نیامدند. پس از دو هفته یك دفعه پسر به ورزشگاه آمد و از مربی‎اش درخواست كرد كه اجازه دهد در روز مسابقه با اعضای تیم بازی كند. مربی نمی‎دانست پسرك‎ از توان جسمانی كامل برای روز مسابقه برخوردار است یا نه‎، ولی سرانجام تصمیم گرفت به او اجازه‎ دهد. مسابقه به خوبی برگزار شد و به خاطر مهارت‎های پسرك‎، تیم او برنده شد. چند دقیقه پس از مسابقه‎، مربی كه از مشاهده مهارت پسرك در فوتبال حیرت كرده بود، از او پرسید كه چطور پس از مدت‎ها تمرین نكردن‎، به این خوبی در مسابقه ایفای نقش كرده است‎. پسرك سرش را پایین انداخت و گفت‎: «چون پدرم در زمان مسابقه مرا تماشا می‎كرد و می‎خواست برنده شوم‎.» مربی كه بیشتر حیرت‎ كرده بود، در سكوت به سخنان پسرك گوش می‎كرد: «پدرم هر روز همراه من به ورزشگاه می‎آمد، ولی او نابینا بود و نمی‎توانست بازی مرا تماشا كند. ولی دو هفته قبل پدرم از دنیا رفت و حالا می‎دانم كه‎ می‎تواند از آسمان‎ها مرا تماشا كند. به همین دلیل نهایت تلاش خود را به كار بستم تا برنده شوم و روح‎ پدرم را شاد كنم‎!»
نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 02:02 ب.ظ توسط رخساره نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak