تبلیغات
بهار سبز - پیتزا با طعم گل رز...

بهار سبز

**کاش در کتاب قطور زندگی،سطری باشیم به یادماندنی،نه حاشیه ای از یاد رفتن**

 

دیشب هوس پیتزا کرده بودم . بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار دیواری دفتر کارم بیرون بروم و نفسی تازه کنم . یک فست فود بزرگ آن نزدیکی ها هست . قدم زنان به آنجا رفتیم . ناصر و مهدی هم بودند …

پیتزای مخصوص … سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه  . شماره ی ما سیصد و پنجاه و سه بود . باید نیم ساعتی منتظر می شدیم . مهمان میز کناری ما یک دختر خانم جوان و شیک پوش بود و یک دسته گل رز هم روی میز گذاشته بود . به گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود ! در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل قرار می رسد و دخترک همه ی آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد !!!

غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج – شش ساله ای صدایم کرد … عمو فال می خری ؟ … احساساتی شدم و یک اسکناس پنج هزار تومانی به او دادم . یک پاکت فال هم برداشتم … حال خونین دلان که گوید …. دخترک به سمت درب خروج دوید . صورت نازش پر از لبخند بود . از پشت شیشه نگاهش کردم . دوستان کوچولویش منتظر ایستاده بودند . تا رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت . لبهایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند …

راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام داده ام و خدا در این لحظه از من رضایت کامل دارد ! با چهره ای افتخار زده (!) به مهمان میز کناری نگاه کردم . محو افکار خودش بود . احساس می کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند …

شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به ناصر و مهدی گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می روم . با همان حس افتخار به سمت پیشخوان رستوران حرکت کردم . سینی مخصوص را تحویل گرفتم و خرامان به طرف میز برگشتم . ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم …

فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم نشاند ؟!

آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها برای آنها بود …. خدای من … شاخه های گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند . نزدیک تر رفتم . چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود …

لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار صدایشان را می شنیدم …. خاله پیتزامون کی حاضر می شه ؟

www.rashidpour.com


نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد 1389 ساعت 07:43 ب.ظ توسط رخساره نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak